Serie
Maggiori informazioni sul libro
ده روزی به برگشتن قزاقها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررساش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدر، شبها پنهانی میرفت پیشاش و صبحها آفتاب نزده برمیگشت. توی پانزده روز، مثل اسبی که بیش از تواناییاش از گردهاش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شبها پوست گندمگون صورت و لپهای برجستهاش را کبود کرده بود و چشمهای خشک سیاهاش ته حدقه گود نشسته نگاه خستهای داشت. آکسینا دیگر بی آنکه در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آنور میرفت. پیوند دیوانهوارشان چنان عجیب و چنان آشکار بود و آتشی که جفتشان بی هیچ شرم و لاپوشانی توش میسوختند چنان هرمی داشت که زیر چشم همسایهها سیاه و پکیدهشان میکرد و کسانی که به آن دو بر میخوردند بی این که چرایش را بدانند خجالت میکشیدند نگاهشان کنند... زنها که تهِ دل به آکسینا حسودیشان میشد تف و لعنتاش میکردند و با خوش حالی بدخواهانهای چشم به راه استپان بودند. کنجکاوی آرام و قرارشان را سلب کرده بود و همه فکر و ذکرشان این شده بود که این گره چه طور باز خواهد شد.
Acquisto del libro
Ο ήρεμος Ντον A, Μιχαηλ Σολοχωφ
- Lingua
- Pubblicato
- 2010
- product-detail.submit-box.info.binding
- (Copertina rigida)
Metodi di pagamento
Qui potrebbe esserci la tua recensione.
- Titolo
- Ο ήρεμος Ντον A
- Lingua
- Greco
- Autori
- Μιχαηλ Σολοχωφ
- Editore
- Το Βήμα Βιβλιοθήκη
- Pubblicato
- 2010
- Formato
- Copertina rigida
- Pagine
- 416
- ISBN10
- 9604695940
- ISBN13
- 9789604695942
- Serie
- Il Don Calmo
- Valutazione
- 4,45 su 5
- Descrizione
- ده روزی به برگشتن قزاقها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررساش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدر، شبها پنهانی میرفت پیشاش و صبحها آفتاب نزده برمیگشت. توی پانزده روز، مثل اسبی که بیش از تواناییاش از گردهاش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شبها پوست گندمگون صورت و لپهای برجستهاش را کبود کرده بود و چشمهای خشک سیاهاش ته حدقه گود نشسته نگاه خستهای داشت. آکسینا دیگر بی آنکه در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آنور میرفت. پیوند دیوانهوارشان چنان عجیب و چنان آشکار بود و آتشی که جفتشان بی هیچ شرم و لاپوشانی توش میسوختند چنان هرمی داشت که زیر چشم همسایهها سیاه و پکیدهشان میکرد و کسانی که به آن دو بر میخوردند بی این که چرایش را بدانند خجالت میکشیدند نگاهشان کنند... زنها که تهِ دل به آکسینا حسودیشان میشد تف و لعنتاش میکردند و با خوش حالی بدخواهانهای چشم به راه استپان بودند. کنجکاوی آرام و قرارشان را سلب کرده بود و همه فکر و ذکرشان این شده بود که این گره چه طور باز خواهد شد.


